غزلستان


+ فهرست شیندلر

چند شب پیش فیلم فهرست شیندلر رو دیدم. فیلم خیلی خوبیه به کارگردانی استیون اسپیلبرگ و برنده تعداد زیادی جایزه از جشنواره های مختلف. موضوع فیلم درباره ی هولوکاست بود که براساس یک داستان واقعی نوشته شده. البته نمی دونم چقدرش واقعیت داره و چقدر از اون حاصل خیال پردازی فیلمنامه نویسه؛ خلاصه همه دلمشغولی من هم بعد از تمام شدن فیلم همین مرز بین واقعیت و غیرواقعیت بود. وقتی فیلم تموم شد نمی تونستم حرف بزنم، بخندم یا گریه کنم. به همه چیزهایی که توی پوشه مغزم از کودکی تا به الان انبار کرده بودم چنگ می زدم که چیزی پیدا کنم برای تسکین  قلبم روحم و افکارم. یاد هزار و یک چیز افتادم؛ از داستانهای مذهبی گرفته تا انواع دستورات خوراک پزی. یک مرتبه چیزی اون وسطها پیدا کردم که تا حدی چنگی به دل می زد ... خداوند خواست تا موجودی بنام انسان بیافریند؛ گویی فرشته ها نگران بنظر می رسیدند از آینده ای که این انسان قرار است بر روی کره خاکی برپا کند. آن همان بازی خون و خونریزی است؛ همان ملعبه فسادانگیز جنگ

می خواستم با این دانسته خویش را آرام سازم که این خاصیت ما آدمهای دوپا بوده که بیاییم به روی زمین همه چیز را خراب کنیم، باهم بجنگیم، ظلم کنیم، یکدیگر را بکشیم و خون دیگران را به سلامتی خودمان سر بکشیم.

خوب پس چه جای ناراحتی؟ چه جای شرم از این تاریخ سیاه وحشتناک؟ مگر غیر این است که از خورشید انتظار نور می رود و از برف سرما؟ خوب همانگونه که فرشتگان نیز در ازل هنگامه خلق شدنمان صحه گذاشتند بر قاتل بودن ما، ما نیز آن کرده ایم که به جبر باید می کردیم... اما نه این هم آرومم نمی کنه. حس می کنم می خوام خودمو گول بزنم. دوباره می رم سراغ مخزن اطلاعاتی بدنبال چیزهای دیگر و توجیهاتی جدید برای آنچه که همشکلان ما، همجنسان ما و خواهران و برادران من و تو کرده اند می گردم.

ناگهان با خود می گویم: آنچه که دیدم دروغ است؛ این بهترین راه فرار است. خط بطلان کشیدن بر تمامی صحنه های هولناک. نمی توانم باور کنم. شاید هم نمی خواهم... حتماً غلو کرده اند. اصلاً مگر می شود که یک انسان اینقدر غیرانسانی رفتار کند؟ اصلاً چه کلمه مسخره ای بکار بردم، هنوز خود انسان تعریف نشده است چه رسد به دو صفت "انسانی" و "غیر انسانی". بهتر است بگویم چگونه ممکن است یک انسان اینقدر خالی از عشق باشد؟ خالی از عاطفه و اینقدر هراس انگیز؟

اما دروغین انگاشتن صحنه های رقت بار نیز مرهمی بر فکر و روح زخم خورده ام نمی گذارد. باید بدنبال توجیهی دیگر بگردم؛ توجیهی که در آن اندکی امید نهفته باشد، مثل بیمه ای که فکر و روح و خیال مرا مطمئن سازد که هرچه بوده و شده دیگر برای فرزندان ما و آیندگان ما تکرار نخواهد شد و آن چیزی نیست بجز این اندیشه که نسل بشر  به سوی تعالی است و همین خود من مثال بارزیست از این ترقی که اعمال نیاکان پنجاه و اندی سال پیشم را در محکمه عقل و منطق خویش محکوم می سازم.

آری، این حقیقت است و این به دل من چه خوش شیرین می نشیند با اینکه همچنان آگاهم از تمام ظلم و ستم هایی که مثل رودی از چرک و  خون در میان اقوام بشر به جوش و خروش است اما خوب می دانم که ما می خواهیم و دوست داریم که باور کنیم همه از یک جنسیم و مرزبندی های دروغین رنگ و شکل و نژاد و مذهب را به گورستانها بسپاریم. کلی تلاش می کنیم که متمدن شویم؛ بماند که در این سفر چه فدیه ها داده ایم، آنهم به چه قیمتهای گزافی اما چیزها آموخته ایم و تلاش می کنیم آنچه را که با ما به اجبار خلق شده با اختیار و انتخابمان به سوی نابودی سوق دهیم... آری عشق را توشه راه وارثانمان خواهیم کرد.

 

نویسنده : ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ باز جنگل بود و جنگل بود و جنگل

درختان انبوه سر به فلک کشیده باز سّری را با یکدیگر نجوا میکردند. هر وقت که میان انبوه درختان قطورم صدای مرطوب نجواهایشان را با پوست تنم میشنوم، گویی که جسم و جانم در برابر دیدگانشان عریان میشود و آنزمان است که بزکهای خوش آب و رنگم رنگ میبازد و من دیگر یارای آن ندارم که فاخرانه قدم بر شانه های خاک بگذارم. میدانم که اینجا نمایشم خریداری ندارد و همیشه در همین جنگل است که می فهمم تو نزدیکی. همه چیز گویی خود توست و من حریصانه به شوق عشقبازیت قدم برمیدارم با چه ولعی میخواهم ببویمت هوس انگیز است و اندکی دلگیر.

هر صدایی که از پشت درختان قطور یا برگهای ظریف، سکوت شیشه ای را میشکند گویی من از درد به لذت زاییده میشوم. تمام وجودم شوق میشود که این صدای توست صدای خود خودت و اینبار آماده ای که رخ بنمایی و از پشت یکی از این همه درختان دستانت را باز کرده ای به سویم و من خودم را در آغوشت خواهم یافت. اینبار با خودت هماغوش میشوم نه با سایه های رنگینت و نه با خیال بلورینت.

اما تو همچنان پنهانی و من بیشتر هراسان. شاید هم پیدا بودی در آسمان و به شکل آسمان و به رنگ آن. یا اینکه این تو بودی که با لباس آب از فراز کوهها بر زمین خشک که از قدومت جان میبلعید سرازیر میشدی. نمیدانم تو چه بودی . در آن لحظه همه چیز به تو مانند بود و هیچ چیز خود تو نبود.

دلم فشرده میشود از این حقیقت تلخ که میدانم تو اینجایی و خیلی نزدیک اما برای تن نحیف من تو زیادی و خارج از تصور و من باید همچنان کام از لبان خیالت بگیرم. خیالی از تو که در ظرف من بگنجد؛ خیالی که به اندازه قامت من باشد خیالی به رنگ تو :سبز،  آبی و شاید هم به رنگ خورشید.

  

نویسنده : ; ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ ; جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک

+ خط خطی

همیشه شروع کردن سخته.

بالاخره بعد از مدتها شروع کردم به نوشتن؛ نوشتن چیزهایی که می دونم ممکنه خونده بشن؛ که دیگه فقط مال خودم نیستن. شاید برای همین بود که نوشتن تو وبلاگ اذیتم می‌کرد.

دنیای درونم می‌خواد از یه روزن ریز بیرون بزنه و این بی درد نیست. دارم می‌نویسم و در نقطه‌ای هستم که وسط کاغذ زندگی یه جایی با مختصات خودشه و هزاران خط از روش می‌گذره و توی سیاهی خط ها گم شده.کاش می شد از روی نقطه زندگی من بینهایت خط رد نشه، اونوقت می‌تونستم خودم رو وسط صفحه بزرگ سفید براحتی ببینم. هر خط من رو جزئی از خودش کرده و من سوار بر هرکدام کشیده می‌شوم تا به بینهایت.

نمی‌دونم اصلاً راجع به چی بنویسم؛ گفتم راجع یاد یکی از کتابهای زویا پیرزاد افتادم که یکی از قهرمانهاش حسابی شاکی بود از اینکه "راجب به" باشتباه بجای "راجع به" مصطلح شده و من با خودم فکر کردم که همیشه اونی که اشتباهه رو استفاده می کنم.

از دلواپسی های خودم بنویسم یا نوع بشر؛ از اینکه آخر هفته ام چه خبر بوده بگم یا از آخرهای درد و رنج؛ از خونه ی خودم بگم یا از خشکی بزرگ زمین؛ از اینکه می خوام وبلاگم دفتر خاطرات و عقایدم بشه یا یه چیزی شبیه ستون روزنامه؛ ستونی که مشخصه مطالب توش قراره تو چه حوزه ای سیر کنه. شاید هم مثل خودم عجیب و غریب بشه. یه روز کاملاً زن باشه و روز دیگه ناراضی از زن بودن؛ یه روز کاملاً با دنیا سر جنگ داشته باشه و فرداش طالب صلح برای بشریت.

دلم شور می زنه برای همه چیز. برای فردا؛ نمی دونم فردا چی خواهم شد؛ فردا سوار بر کدامین خط خواهم بود. می ترسم که فردا خود جدیدم را دوست نداشته باشم. آه که تلاقی من با کدامین خط مرا رام خواهد کرد؛ چقدر خوب که می نویسم و انگشتانم چه خوب فرمانبردارند. وقتیکه می نویسم بارم سبکتر می شه. انگار که این کلمات که از ذهنم خارج می شن و شکل پیدا می کنن واقعاً جسم فیزیکی اند و وزن دارن. روحم سبک می شه و من اینکار رو دوست دارم. پس بازهم می نویسم و صفحه رو خط خطی می کنم. ازآنجایی که من و خطوط پیوند مشترکی داریم و دردی مشترک تا به بینهایت کشده می شویم؛ تا جایی که غایت ندارد و من نگرانم از گم شدن در صفحه ی بی انتها.

نویسنده : ; ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸۸
تگ ها:
    پيام هاي ديگران()   لینک